تبلیغات
جمعیت جـــوانان ایــــل قــشقائی



سران ایل قشقایی و ارتباط با آلمانی ها

در جنگ جهانی دوم، کشور توسط دولتهای بیگانه اشغال شده و قحطی و کمبود مایحتاج، مردم را به ستوه آورده بود. پادشاه ایران ، جوانی بیست ساله و فاقد تجربه کشور داری بود و ارتشیان ما درجه لیاقت و شجاعت خود را در مقابله با این اجانب به زشتترین وجه نشان داده بودند.
محمد ناصر خان که در خانه اش در شهریار تهران در بازداشت خانگی بود، بعد از حمله متفقین به ایران، از شهریار فرار کرده و به میان ایل خود قشقایی رفت. در این موقع اولیاء ارتش و فرماندهی جنوب کشور به دنبال دستگیری محمد ناصر خان قشقائی بود ، چرا؟ جواب در تلگراف ملک زاده استاندار فارس به وزیر کشور ذکر شده است. " برادران قشقائی در آلمان با دولت آن کشور در تماس هستند و قول هائی به آنها داده شده است."
متفقین نگرانی آلمانی ها بودند و در داخل کشور قشقائی ها را عامل آنها می دانستند. و سعی داشتند که از همکاری این دو به هر شکل جلوگیری نمایند. دو برادر ناصر خان در ارتش آلمان حضور داشتند و انگلیسی ها هم از جریان آگاه بودند. اما چگونه این دو برادر در ارتش آلمان رفته بودند را باهم مرور می کنیم:
بعد از دستگیری وزندانی کردن صولت الدوله و ناصرخان ، ایل توسط نظامیان اداره می شد ولی ملک منصر خان اسما سمت ایلخانی ایل را داشت . بعد از فوت صولت الدوله در زندان قصر در تهران ، ملک منصور خان که ایلخان بی اختیار در میان ایل بود، از ایلخانی گری ایل قشقایی استعفا ء داده و برای تحصیل به انگلیس رفت.


محمد حسین خان قشقایی نیز در سال 1310 برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته و سپس به آلمان عزیمت کرد و در دانشگاه برلن به تحصیل اقتصاد مشغول شد. ملک منصور در ظاهر امر برای دیدار برادر به آلمان می رود و چون جنگ شروع میشود قادر به بازگشت به انگلستان نمی شود. به همین جهت در زمان حمله متفقین به ایران هر دودر المان بودند. و در همین ایام هر دو برادر وارد دانشگاه نظامی برلن شدند پس از طی یک سال دوره نظام با درجه ستوان دومی فارغ التحصیل شده و هر دو وارد به عضویت هنگ براندنبورک ارتش آلمان شدند. اما مدتی بعد هر دو به برلن احضار شدند تا تحت آموزش ویژه نظامی قرار گیرند. هدف آلمانی ها از اقدام مزبور همراهی برادران قشقایی با آنان در هنگام ورود به خاک ایران از طریق قفقاز بود.
محمد حسین خان در کتاب یاد مانده ها، می نویسد؛در یکی از روزها همان سرهنگی که به او رجوع می کردیم گفت که فرداد بیایید این جا – وزارت جنگ – یکی از معاونین هیتلر به نام دکتر کوهل، می خواهد شما را ببیند. فردای آن روز به وزارت جنگ رفتیم و دیدیم که یک ماشین مرسدس بنز با یک سرگرد اس . اس. و یک راننده منتظر ما هستند. ما را سوار کردند و بردند و به جایی به نام گردون والی که قصری خیلی بزرگ و مانه دکتر کوهل بود.
آلمانی ها می خواستند ایرانیان مقیم فرانسه را جذب کنند. بنا بر این، از ما خواستند که با عدل الملک، شاپور بختیار و دیگران صحبت کنیم تا بدانیم آیا حاضرند وفتی که قشون آلمان وارد ایران می شود، با آلمانی ها همکاری کنند یا نه؟
متوجه شدیم که اغلب آنان نظر مساعدی نسبت به آلمانی ها دارند- تنها کسی که مساعدت نکرد، شاپور بختبار بود. وقتی که با او صحبت کردم، گفت من در اوایل جنگ تعهد کرده ام که داوطلبانه در جبهه فرانسه علیه آلمان بجنگم. حالا دیگر نمی توانم بد عهدی کنم. عدل الملک هم تمایلی از خود برای هنکاری نشان نداد.
آلمانی ها می خواستند که آن ها با واحد های اس اس به ایران اعزام کنند، که برادران قشقایی موافق همکاری با اس اس ها نداشتند. پس از مدتی گشتاپو آن ها را دستگیر می کند که با تلاش فردی به نام حسن قریشی و به کمک یک ژنرال آمانی به نام (نیدر مایر) هیتلر دستور آنان را صادر می کند.
در نوشته های آقای محمد حسین خان قشقایی، چگونگی برگشت آنان به ایران و دستگیریشان توسط انگلیسی ها درج شده است، اما هیچ اشاره ای برای اعزام مامورین آلمانی به ایران وجود ندارد.
آقای ناصر خان قشقائی در مصاحبه سال ۱۹۸۳ که قبلا" ذکر کردیم ، اشاره دارد: که برادرانش به رضا شاه تلگراف کردند که حاضرند به ایران بیایند و وارد قشون شوند. اما آقای منوچهر فرمانفرمائیان ( فرزند فرمانفرما که سالها والی فارس بود و از مخالفین صولت الدوله بود ) در کتابی که بنام خون ونفت نوشته است و در آن مدعی شده که " برادران قشقائی در المان با تاجر جوانی بنام حسن قریشی بر خوردند که به المانی روانی صحبت می کرد و با عده ای از مقامات عالی رتبه نازی آشنائی داشت. این ملاقات برای آینده روابط ایران و آلمان ثمرات جدی داشت. از طریق او بود که برادران قشقائی با " گراف فن شولنبرگ " رئیس بخش عملیات پنهانی نازی ها در خاور نزدیک درست پس از تجاوز متفقین به ایران ملاقات کردند. وقتی متفقین عملیات پاکسازی آلمانی ها را در ایران آغاز کردند ، عده ای از جاسوسان طرفدار نازیسم به جنوب گریخته و ناصر قشقائی آنها را تحت حمایت گرفت. حالا فن شولنبرگ پیشنهاد کرد یک دولت ایرانی مستقل برای حمایت از مقاصد آلمان در برلین تشکیل شود. یک ماه بعد هیتلر طرح را تصویب کرد و یک دولت هفت نفره در تبعید شامل دو برادر قشقائی ( حسین و منصور ) و قریشی ، از طرف نازیها به طور صوری به رسمیت شناخته شد. و آلمانی ها به گروه وعده کمک مالی ، تامین اسلحه و مهمات برای ایل و باز کردن راه فعالیتهای تجاری و صنعتی به آنها داد...........)."
ماجرا از زبان کسی که همراه آلمانی ها به میان ایل آمد.
آقای مهندس هومان فرزاد [1] که خود در این زمان در آلمان بوده است ، با پروازی که به دستور هیتلر به ایران و میان ایل قشقائی فرستاده شد ، و همراه گروه آلمانیهای اعزامی با همان هواپیما به ایران پرواز کرده و در میان ایل قشقائی فرود آمده است در کتاب خود بنام "سرگذشت من در جنگ بین الملل دوم" در این باره چنین نوشته است:
"چهار تفنگ دار: برادران قشقائی،ملک منصورخان و محمد حسین خان که در آن روزها بهترین دوستان من بودند دوست دیگری داشتند بنام آقای قریشی، مردی حدود چهل ساله بود که در برلین کارهای خرید و فروش و تجارت می کرد ولی بسیار خوش اخلاق و کاربر و کم حرف و باهوش بود اینها همیشه با هم بودند.
...در آن روزها غیر از من تقریبا ایرانی دیگری در آن خانه (منظور منزل برادران قشقائی است) رفت و آمد نداشت، اما اخباری که از جبهه جنگ روسیه می رسید مثل حمله آلمانها به مسکو- لینیگراد و استالینگراد وحشتناک و نا امید کننده بود زیرا روسها سخت مقاومت میکردند. اخبار بسیار کمی هم که از اوضاع ایران و اغلب از طریق وزارتخارجه آلمان یا سرهنگ پوتس (PUTZ ) به ما می رسید بسیار بد بود. این سرهنگ پوتس دوست قشقائیها بود که در رکن سوم ستاد ارتش آلمان مقامی داشت. در یکی از روزها در منزل برادران قشقائی که سرهنگ پوتس حضور داشته است و اوضاع جنگ مورد گفتگو بوده سرهنگ مزبور می گوید " که در ارتش آلمان مرتبا حسابهای دقیقی راجع به وضع جنگ و قوای دو طرف انجام می شود ، مثلا" حساب می کنند که ما چند تن آلومینیم در سال تولید می کنیم و چند هوا پیما می سازیم و چند تا از دست می دهیم و تولیدات فولاد متفقین چند میلیون تن است. یا مثلا ما قادریم چند نفر سرباز در سال مجهز کنیم و به جبهه بفرستیم و چه تلفاتی را تحمل کنیم و آنها چه می کنند. سرهنگ پوتس گفت طبق این حسابها همین امروز معلوم شده است که ما این جنگ را خواهیم باخت!! و تخصص ما فوق ژنرالهای آلمانی در جنگ و شجاعت افراد ما تاثیری در سر نوشت این جنگ نخواهد داشت! .......آنوقت ملک منصور خان گفت: من می دانم که سر نوشت ما چه خواهد شد: " برادران احمق من خیال می کنند که آلمان ها بزودی وارد ایران می شوند و در تهران شاه را بر می دارند و ناصر خان شاه می شود و آلمانها دنیا را می گیرند...."
"...یک روز من و قریشی منتظر برادران (قشقائی) و خوردن نهار بودیم که برادران قشقائی سراسیمه از وزارت خارجه آلمان به خانه رسیدند و گفتند چه نشسته اید که هیتلر فرمان داده و یک هواپیما پر از اسلحه به بختیاری رفته و آنها را با چتر نجات قرو ریخته اند و قرار است بزودی یک هواپیمای دیگر هم به قشقائی بود. طرح هیتلر این است که می گوید ایران به آلمان اعلان جنگ داده است بسیار خوب، ما هم بر علیه تهران وارد جنگ می شویم. ما هفت ایل ایران را از بلوچستان تا کردستان مجهز می کنیم و به تهران می فرستیم و شاه را سر نگون می کنیم. من و قریشی قدری گیج گیجی خوردیم و گفتیم خوب حالا بیائید بنشینید ببینیم چه گفته اند و چه باید کرد. بعد از صرف نهار و رفع التهاب ملک منصورخان گفت ،گفته اند تا دو هفته دیگر یک هواپیما هم با اسلحه و بی سیم ومشاورین جنگی به قشقائی می رود ... بنظر من این عمل ناصرخان و خسروخان را برای جنگ با تهران بیشتر تحریک می کند و عواقب آن و سر نوشت ما به حرکت همین هواپیما بستگی دارد ! باید فکری کرد. شب خوابیدیم و فردا برادران دو باره رفتند به وزارت خارجه آلمان و برگشتند و گفتند: هیتلر گفته است برای ناصرخان بی سیم و مشاورین جنگی می فرستم که با ما رابطه مستقیم داشته باشند و هر چیزی احتیاج دارند با هواپیما برایشان ارسال می کنیم...و شما هم اگر مایلید در این میشن(ماموریت) شرکت کنید می توانید یک نفر مترجم بفرستید که به ما کمک کند.ملک منصورخان بلافاصله گفت من خودم با این هواپیما خواهم رفت تا حد اقل بتوانم ناصرخان را ببینم و مطلب را به او حالی کنم."
آقای هومان فرزاد پس از تعریف جریان گفتگوهای گروه در مورد منصرف کردن ملک منصورخان می نویسد:" در اینجا من گفتم آقایان رفتن ملک منصورخان ابدا" صلاح نیست زیرا موقعیت این هواپیما ده ها مشکل دارد و قطعی نیست و او هم رئیس یک ایل بزرگ است که مردم دوستش دارند. این هواپیما تا به ایران برود و برگردد سر انجام روشنی ندارد. با چتر پریدن و سالم رسیدن به ناصرخان هم چندین مسئله دارد... بهتر است اجازه دهید که من بروم ... چون من یک فرد معمولی ایرانی هستم و اگر طوری بشوم مسائل درجه دوم و سومی مطرح نمی شود ولی اگر این مسئله خدای نکرده برای ملک منصورخان اتفاق بیفتد برای ایل قشقائی و ایران عواقب بسیا بدی در پی خواهد داشت ".!
اقای فرزاد که خود از افراد ایل قشقائی بود و به زبان ترکی قشقائی تسلط داشت و برای تحصیل در آلمان بود برای رفتن به این ماموریت اعلام آمادگی می کند و پس از دیدن دوره آموزشی کوتاهی با یک هوا پیمای (u-195) که از هواپیما های منحصر به فرد آن زمان بود که می توانست مسافت رفت و برگشت به ایران را انجام دهد و خلبانی آنرا گارتن فیلد بعهده داشت. به سوی ایران پرواز می کند. طبق نقشه ای که ملک منصور خان به خلبان داده بود قرار بود که آنها در خسرو شیرین با چتر فرود آیند. همراهان وی عبارت بودند از سروان کورمیس، سرگروهبان پیونکا و سرگروهبان هاربرس. اما آنها نزدیک خان زنیان در جاده کازرون به شیراز فرود آمدند. محموله آنها یک بی سیم و تعدادی دینامیت و اسلحه های شخصی و کوچک بوده است .آقای فرزاد از طریق گروهی از مردم ایل بلوردی این گروه را به طرف محل استقرار خسرو خان می برد و پس از مدتی به اردوی ناصر خان می پیوندند. این گروه سپس با شولتس که در اردوی ناصر خان حضور داشت ، یکجا و باهم بودند. سه نفر آلمانی اعزامی به ایل که با بی سیم با آلمان در تماس بودند مدعی میشوند که آلمان صدای آنها را نمی شنود و آنها نمی توانند خبری کسب کنند بنا بر این کمک های آلمان که قرار بود از طریق این بی سیم کسب اطلاع کند و آنها را برای قشقائیان بفرستد نا ممکن شد.! آیا این سه نفر مشاورین جنگی بودند!! آیا هیتلر به دنبال کسب اطلاعات از فرستنده های متفقین از طریق ایران بوده؟ آقای فرزاد چنین می نویسد: حقیقت : حقیقت این بود که بی سیم کاملا سالم و قوی و حساب شده بود و من یقین دارم که همه روزه آلمان صدای ما را می شنید ولی این یک سّر جنگی بود که به خاطره ضرورتهای جنگی بالاتر و یک استراتژی سنجیده به نفع دولت آلمان و حتی نفع ناصر خان نبود که با ما تماس بگیرند و این را وان زه(آلمان) نمی توانست علنا در بی سیم بگوید که ما دیگر نمی توانیم به شما کمک کنیم)". به همین دلیل کمک به عشایر ایران و شوراندن آنها بر علیه تهران از دستور روز ارتش آلمان حذف شد به خصوص که ارتش آلمان خود دچار محاصره تدریجی شد. گروه اعزامی به ایران بعدا توسط متفقین دستگیر شدند از جمله آقای فرزاد به زندان متفقین اعزام شدند. لازم به یاد آوری است که برادران قشقائی با آلمانها در تماس بوده اند و از افراد و بعضا از جاسوسان آلمانی در ایل نگهداری و حمایت کرده اند. ولی تشکیل دولتی در آلمان با شرکت برادران قشقائی تا کنون عنوان نشده بود نه در اسناد دولتی ایران یا آلمان و یا متفقین اسمی از آن برده نشده است و نویسنده کتاب خون و نفت نیز به سندی در این باره ارائه نکرده است. و منبع اطلاعات وی نامعلوم است آقای ملک منصور قشقائی در یک مصاحبه حضوری مراتب را تکذیب کرده اند. در چند سال آخر حکومت رضا شاه ،وی تمایل زیادی به آلمان ها پیدا کرده بود و تعدادی متخصص و مهندس آلمانی را برای اجرای برنامه های صنعتی کردن کشور به ایران دعوت کرده بود و این سیاست در ایران نیز طرفدارانی پیدا کرده بود که ما در بالا به آن اشاره کردیم.. از جمله ناصر قشقائی و برخی از نمایندگان مجلس که با وی در ارتباط بودند موافق این کار بودند به خصوص برادران قشقائی که سابقه و رابطه دوستانه ای با انگلیس نداشتند. متفقین بعد از تجاوز و ورود به خاک ایران از تحریکات و مزاحمتهای این گروه بسیار ناراضی بودند و شروع کردند به دستگیری رجال طزفدار آلمان ها در ایران . یکی از این افراد که بعلت طرفداری از آلمان ها دستگیر و به زندان انداختند تیمسار فضل الله زاهدی بود که بعدا از عوامل کودتای ۲۸ مرداد و نخست وزیر ایران شد.. متفقین همچنین در بدو ورود به ایران درخواست تحویل اتباع المانی را به خود داشتند که دولت از زیر این کار شانه خالی می کرد و یکی از دلایل ورود متفقین به تهران نیز همین موضوع بود که خود به دستگسری آنها اقدام نمایند.
متفقین پیش از تشکیل کنفرانس معروف سه جانبه روزولت ، چرچیل و استالین در تهران در اواخر پائیز ۱۳۲۲ فشار خود را بر شاه افزایش دادند و سر انجام او تسلیم خواسته های آتها شد و سه ماه پیش از کنفرانس دولت ایران رسما به المان اعلان جنگ داد. در چنین شرایطی تعدادی از اتباع آلمانی به ایل قشقائی پناهنده و تحت حمایت ناصر خان قرار گرفتند. چنانچه اشاره کردیم دلیل اصلی اشغال ایران توسط متفـقین ، دسترسی به راهی برای رسانیدن کمک به شوروی بود و تنها راه نزدیک و مطمئن همان راه ایران به شوروی بود . و برای اشغال ایران نیز و جود تعدادی اتباع آلما نی در ایران برای بهانه کافی بود. بنا بر این متفقین از حضور آنها در ایران نه تنها راضی نبودند بلکه نگرانی عمیقی هم داشتند مضافا اینکه جاسوسا ن آلمانی در ایران و طرفداران دولت مزبور مزاحمتهائی نیز برای متفقین ایجاد می کردند. ناصر قشقائی که سعی می کرد از در گیری مستقیم با دولت اجتناب کند با پیوستن به طرفداران آلمان و حمایت از افراد پناهنده به ایل ، فرصت مناسبی برای مخالفین خود از جمله دولت انگلیس فراهم کرد تا دولت را برای مقابله با عشایر تحت فشار قرار دهد. یکی ار مهمترین دلیل فرماندهی جنوب برای دستگیری ناصر خان قشقائی نیز همین موضوع بود


ادامه مطلب
نویسنده: وحید رستمی